א₪♣ دل مــن،دل تــو ♣₪א

░♥♂♥ اگـر عـشـــق نباشـد,دل نـیـسـت ♥♀♥░


+ یــہ روز سـرد ِ پاییـزی..

دمـہ غـروب..

نم نم ِ بــارون..

هواے ِ مـــہ آلـود..

جـادہ ے شمـال و یـہ آهنگ ِ رمـانتیـڪ..

یڪے باشـہ ڪنـارت..

یڪے ڪـہ همـہ دنیـاتـه..

حتے خوابشـم قشنـگـہ^_^

چهارشنبه نهم مهر 1393 | 18:26 | ▬♥#SaHaR#♥▬ | |

+ایـن حـرفـتُ هیچـوقـت یــآدم نمیــرہ :)

 شمـآرو بخیــر،مـآرو بــہ سـلامـت

  هـــــِرے

:|

 

شنبه پانزدهم شهریور 1393 | 1:48 | ▬♥#SaHaR#♥▬ | |

از آدم هـایے ڪـہ هرچقـدر دلشـان را میشڪنید

و ناراحتشـان میڪنید چیـزے نمے گوینـد،بتـرسیـد... !!

یڪ روز بـے سـروصـدا میرونــد و هیـچ وقـت برنمـے گردنـد !!!

 

.

.

+ایـن متـنُ یــہ جـآیـے دیـدم
 
انگـار حـرف ِ دلــم بــود.
 
واســہ همیـن اینجـآ گـذاشتمـش ڪــہ بمــونــہ

:)

دوشنبه دهم شهریور 1393 | 20:29 | ▬♥#SaHaR#♥▬ | |

+از خـآطـرت ڪــہ رفتــم..

همیـن روزهــآ..

از خـآطـراتـت هــم میـرومــ

:)

 

.

.

+دنـدونـے ڪـہ لقــہ رو بایــد ڪشیـد !

اولـش درد دارهـ !

بـعدش حـس ِ خالـے بـودن ِ جـآش چنـد روز رو اعصابتـهـ !

بعدشـم انگـار نـہ انگـار ڪــہ یـہ روزے دنـدونـے اونجـآ بـودهـ !

ایـن درسـت حڪایـت ِ بعضـے از آدمـاے ِ زندگیمونـهـ ..

:)

 

 

شنبه هشتم شهریور 1393 | 2:59 | ▬♥#SaHaR#♥▬ | |

+هــِے فلانـے !
 
 آرام تـر سڪوتـــ ڪـُنـ...
 
 صـداے ِ بے تفـاوتـے هایـت آزارمــ میدهـد!

 

.

.

+آدمـ ِ خوبـ ِ قصـہ هـاے ِ  مـنــ... !!
 
 دلتنگت شـدہ ام،حجمش را میخـواهـی؟!
 
 خــــدا را تصـور ڪنــ... !!
 
 :)

 

 

 

 

سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393 | 11:42 | ▬♥#SaHaR#♥▬ | |

پــس چــرا بِ هــدف نمیخــورد

ایــن گلوله کِ سـالهــاست !!!در ســرم میچــرخــد!!

تـــو کِ کــشیده ای وقــتِ رفتـــن./

مـاشه یِ تـــمامِ تفنــگ هایِ جـهان را

./

کـامران جـانِ رسـول زاده

 

 

دوشنبه بیستم مرداد 1393 | 11:11 | ▬♥#NiloOFaR#♥▬ | |

ایـــن آهـنگو این روزا خیلی گـوش میدم

حس کمیاب
+

+

بـآنو!!
.
.
.

همه چیز!!
از جایی شروع شد که .../
گفتی دوستم داری !
گاهی../
برای یک عمر بلاتکلیفی
بهانه ای کافی است !

یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 | 21:56 | ▬♥#NiloOFaR#♥▬ | |

این متن و قشنگ بخونین و حسش کنین.رو منکه تاثیر فوق العاده ای داشت. امتحانش کنید

خوبی های زندگی از نگاه چارلی چاپلین.فرصتهایی است که میتوانی بفهمی چقدر لحظات خوبی در انتظارتان هست

To fall in love
عاشق شدن

To laugh until it hurts your stomach

.آنقدر بخندي كه دلت درد بگيره

To find mails by the thousands when you return from a

vacation.
بعد از اينكه از مسافرت برگشتي ببيني
هزار تا نامه داري

To go for a vacation to some pretty place.

براي مسافرت به يك جاي خوشگل بري

To listen to your favorite song in the radio.

به آهنگ مورد علاقت از راديو گوش بدي

To go to bed and to listen while it rains outside.

به رختخواب بري و به صداي بارش بارون گوش بدي

 

بـرو ادامـه مطلـب


ادامه مطلب
چهارشنبه چهاردهم تیر 1391 | 12:55 | ▬♥#SaHaR#♥▬ | |


ما اگر دوتا بر سر گربه‌هاي محل خود هم مي‌زديم،


يا يك لگدي مي‌كوبيديم وسط شكمشان، ميو ميويي مي‌كردند،

دمي تكان مي‌دادند، خلاصه يك علامتي به ما مي‌دادند

كه يعني پيغامت را گرفته‌ايم.

متأسفانه در بين اين وبلاگرنماها خانم هایی يافت مي‌شوند

كه احساس از دماغ فيل افتادگي به‌شان دست داده.

حالا مثلاً طرف روزنامه نويس است، روزنامه‌چي است ،

يا به‌ هر طريقي اسمي در كرده و 4 نفر پشت وبلاگش

جمع مي‌شوند و بيني‌شان را به مانيتور مي‌چسبانند،

فكر كرده‌‌است خبري شده.

قُلپ قُلپ.... (آب خورديم)..
چه فكر كرده‌اي؟! خودت را نگير! خبري نيست!

خودت را بكشي هم آخرش مي‌ميري مي‌آيي پيش خودمان.

حالا هي دست و پا بزن ببين به كجا مي‌رسي.

اعصاب آدم را خراب مي‌كنند!...

دوستان! زوار گرامي! هم بلاگي‌هاي عزيز! بياييد دست

به دست هم دهيم و در يك اقدام انسان‌دوستانه دماغ فيلها را گره بزنيم،

تا مبادا يك‌روز ناغافل خودمان تالاپي از آن بالا به زمين بيفتيم.

 

پنجشنبه یکم تیر 1391 | 14:41 | ▬♥#SaHaR#♥▬ | |

سلام..سلام..خیلی وقته آپ نکردم..بعد ازمدتها اومتم یه صفایی به اینجا بدم :دی

خیلی عجله داشت...خیلی....


سریع دوش گرفت...مو هاش رو هم همون جوری که اون میخواست درست کرد...


ریش تراشش رو برداشت و یه صفایی هم به صورتش داد...


سریع مسواک هم زد...


یه لباسی هم که اون خیلی دوست داشت رو انتخاب کرد و پوشید...


ادکلن خوشبوش رو هم فراموش نکرد...


یه نگاه توی آینه به خودش انداخت...تمرین کرد که چطوری بهش لبخند بزنه تا اون بتونه تا ته احساسات


پاک قلبش رو ببینه...


واااااای....دیرش شده بود...


ساعت مچیش رو بست و کفشاشم که از دیشب واکس زده بود پاش کرد و رفت سوار ماشینش شد...


سر راه از یه گل فروشی یک شاخه گل رز قرمز خرید...


فقط یک شاخه....




چون یه قلب قرمز توی بدنش که همه ی احساساتش توش جمع شده بودند بیشتر نداشت...


و برای ابرازشم گل سرخ رو انتخاب کرد....


خیلی دیرش شده بود...


سریع گازش رو گرفت و رفت...


فکر اون توی راه داشت دیوونه ش میکرد...


آرزو میکرد اون شال نارنجی اش رو که خیلی دوسش داشت رو سرش کرده باشه...


داشت به روزای اول آشناییشون فکر میکرد...توی دلش یه اضطرابی داشت...


از ته دل عاشقش بود...یه عشق واقعی...یه عاشق واقعی بود...


پیچید توی کوچه .. دل تو دلش نبود..


اما ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ..ـ.ـ.ـ...........


اونقدر شیفته و شیداش بود که حواسش به یه عابر بدبخت نبود...


تصادف کرد.....


اما...اما...دیدار با اون براش مهم تر بود...


نامردی کرد و گاز داد و رفت...


حیف که نمیدونست توی رسم عاشقی نامردی ممنوعه....!


رسید سر قرار...خوشحال بود با این که دیر رسیده ولی زودتر از اون رسیده..اما مضطرب بود..


چون اگه اون میفهمید که چه اتفاقی افتاده دلش از این کار ناجوانمردانه ش می شکست...


منتظر بود...هنوز نیومده بود...


اون نیومد...


چون دیگه هرگز نمی تونست خودش رو به این قرار برسونه...


اون موقع فرار و نامردی کردن اونقدر عجله داشت که متوجه رنگ نارنجی شال کسی که باهاش تصادف


کرده بود، نشد..........

جمعه بیست و یکم بهمن 1390 | 15:51 | ▬♥#SaHaR#♥▬ | |
Design By : nightSelect.com